یادداشت های دله شکسته من
این جا محل دیدار عاشقاست. اگه عاشقی بسم الله بگو و داخل شو
با وبلاگ بچه های آسمان بروزم
نجم الثاقب
از همان اول که شروع به گشتن در میان قبور شهدا گلستان شهدای تخت فولاد کردم با خود عهد کردم تا پیدایش نکنم به خانه بر نگردم در مسیر مدام از کراماتش برای دوستم که مرا در این جستو جوی عاشقانه کمک می کرد می گفتم و اوهم درست شده بود عین من و شاید مسمم تر از من برای پیدا کردنش قبور را یکی پس از دیگری برای یافتنش پشت سر می گذاشتیم اما پیدا نشد نا امید بودیم داخل فروشگاهی شدیم که کتاب و محصولات فرهنگی می فروخت وناگهان کتابی که زندگی نامه شهید از زبان خانواده اش بود نظر مرا به خود جلب کرد درست است مسافر کربلا کتاب را ورق زدم درست عکس قبر و آدرسش در آخرین صفحات کتاب بود و حالا ما یک قدم به او نزدیک شده بودیم آدرس این بود انتهای گلستان شهدای اصفهان حوالی قبر فاضل هندی . اما ما که بار دوم بود به آنجا رفته بودیم حتی نمی توانستیم از روی آدرس اورا پیدا کنیم پرسان پرسان از لا بلای قبور عبور می کردیم به دوستم می گفتم ما باید امسال برات کربلای ایران را از شهید بگیریم او برات کربلا میدهد حتما برات شلمچه و طلائیه و ... می دهد به انتهایی ترین قسمت گلستان رسیدیم ندای عجیبی می گفت برو همین جاست....
گفتم بیا به دلم افتاده همین جا پیدایش می کنیم قبور را یکی یکی نگاه می کردیم اما اثری از او نبود کتاب را در دست گرفته بودم و با حالت گریه ب اطرافم نگاه می کردم ناگهان خانمی صدایم زد :دارید دنبال قبر شهید کریمی می گردید بیایید اینجاست ناباورانه به سمتش رفتم درست بود شهید علیرضا کریمی پرستوی شونزده ساله ا ی که پس از شونزنده سال به وطن بازگشت فقط نشستم و گریه کردم آنقدر در شوک بودم که فراموش کردم دوستم که کمی آن طرف تر دنبال قبر می گشت صدا زنم او داشت نزدیک قبر می شد به عکس خیره شده بود نگاهی به من کرد و خندید من گفتم درست است خودش است و او هم همصدای من شد و باهم گریستیم
شادی روح شهید نوجوان شهید علیرضا کریمی <<یک روز گناه نکنیم>>
مرد كار بود و اهل علم. لحظهاي آرام و قرار نداشت. شب و روزش در كتابخانهها و آزمايشگاهها به مطالعه ميگذشت. براي تحقيق به شهرهاي مختلف، سفر ميكرد و رنج سفر را به دوش ميكشيد.
انگشتهاي بينشانه به حركت در آمدند. حروف را هدف گرفتند و بر صفحهاي كوچك از دنيايي كوچك، از كهكشاني كوچكتر نگاشتند: «آن مرد، هميشه در گشت و گذار و عيش و نوش است».
حرفي كه هيچ تكيهگاهي نداشت، بر شانه خيال و وهم ساده انديشان تكيه زد و تبديل به خبري مستند و پرطرفدار شد. سندش، اما همان وجودش بود و نه مقدمه و دليل پديد آمدنش.
مرد، خسته بود. پولي در بساطش نمانده بود. هر چه در ميآورد، خرج تحقيقات علمي و خدمت به مردم ميكرد؛ حتي ارثيه پدري و درآمدهاي خانوادگياش را براي ساخت پژوهشگاهها و انجام پروژههايش خرج ميكرد. انگشتهاي بينشانه به حركت درآمدند و بر صفحه سياهي كوچك از دنيايي كوچكتر نوشتند: «آن مردِ عياش، پولپرست و رفاهطلب است. او همه دنيا را براي خود خريده است».
مرد به سفر خارجه رفته بود، چون اعتقاد به كسب دانش ولو بالصّين داشت. او ميخواست بيشتر بداند و راز عقبماندگي ملتهاي مسلمان را كشف كند. او بيشتر از دايره خود و وطن خود را ميديد. مرزهاي بيكرانه دانش را با گامهاي همتش در مينورديد.
انگشتهاي بينشانه به حركت درآمدند و بر صفحه سياه كوچكي نگاشتند: «آن مردِ عياشِ پولپرست، در سفرهاي خارجهاش، قصد توطئه عليه ميهن خود و جهان اسلام را دارد. او در عيش و نوشش مرز نميشناسد».
مرد، دانشمندي سنتي و معتقد بود. ميگفت: «هرگاه به مشكلي بر خوردهام، با نماز و عبادت پروردگار و توسل به اهلبيت((ع))، به راه حل آن دست يافتهام». سجاده نورانياش را پهن كرده و غرق مناجات با حكيم فرزانه و خالق يگانهاش بود.
انگشتهاي بينشانه به حركت درآمدند و با فشار دكمهها بر صفحه كوچك و سياهِ تلفن همراه اين جمله ظاهر شد: «آن مرد عياش پولپرست كه عليه اسلام و كشور خود توطئه ميكند، آيا نماز ميخواند؟!».
حكم كفر و نفاق مرد، در تمام دنيا پخش شده بود. از سيمي به سيمي و از دستي به دستي ديگر. كلاغها غار غار كنان بر شاخههاي عريان درختان و كابلهاي برهنه تكنولوژي مينشستند: «يك كلاغ، دو كلاغ، سه كلاغ، چهار كلاغ،... چهل كلاغ!!»...
میلاد با سعادت بهانه خلقت آقا رسول الله(ص) و رئیس مکتب تشیع امام صادق(ع) مبارک
قلم را شرم ميآيد كه از تو بنويسد كه تو را وصف نتواند، اين قلم حقير و ناتوان... مگر چه اندازه گنجايش دارد و توان كه تو را بسرايد كه خدايت اين گونه سروده بودت <لولاك لما خلقت الافلاك>... از تو گفتن و نوشتن، وصف عظيم تو را گفتن، اين قلم را نشايد.... تو كه در روزگاري كه <كرامت انساني> به تاراج <قوميت> ميرفت؛ در روزگاري كه <عبوديت> را عفريت <جهالت>، به برهوت <شرك> رانده بود و شكوفههاي <عاطفه>، ناشكفته در گور <نخوت> دفن ميشدند و شعر و شراب و شهوت، متاع بازار <عكاظ> بود؛ آمدي و هديهاي آوردي به گرانقدري <توحيد>، <عدل> و <ايمان>.
تو در برابر جهل مردمان شهر، صبورانه ايستادي تا نداي توحيد را در زمان و مكان جاري و ساري كني؛ با جهلي در افتادي كه كوه را از پاي در ميآورد و آسمان را مچاله ميكرد... مردمي را به سوي نور دعوت كردي كه با تو از سر ستم برآمدند، شبانه كمر به قتلت بستند، كودكانشان را وا داشتند كه تو را به زير باران سنگ بگيرند، شكمبه گوسفند بر سرت خالي كردند، دندانت را به سنگ كين شكستند، محاصرهات كردند و به رويت شمشير كشيدند و تو مهربانانه دست دختركان را گرفتي تا زنده به گور نشوند و حيات را تجربه كنند در اين دنياي فاني...
در جهاني مرده و پژمرده، اميد دميدي و ريسمانهاي قطع شده زمين و آسمان را دوباره گره زدي تا قلبهاي مؤمن بتوانند به عرش سفر كنند و ميهمان خدايي باشند كه كمال را برايشان خواسته بود، با فرستادن تو. در جهاني، اميد دميدي كه خسته و پا بسته زير بار جهل و تاريكي كمر خم كرده بود و نور عدالت و توحيد را در جانشان جاري كردي كه دوباره به ميدان حيات بازگشتند تا نبردي داشته باشند ميان جهل و دانايي، براي رسيدن به بهشتي كه پاداش هر چه دانايي و توانايي است و آزادگي...
آمدي الگو باشي و الگوي نيكي بودي و هستي و خواهي بود، براي انساني زيستن و قفلهاي خود پرستي را گشودن با كليد خداشناسي... و حالا...
گامها استوار شده بودند و محكم براي فتح قله انقلاب؛ فريادها پر خروش؛ دلها پر اميد و مصمم؛ در صفهايي به هم پيوسته و دلهايي از هم نگسسته... شب در عمق لحظهها ريشه دوانده بود و تا افقهاي دور، فقط سياهي بود كه ديده ميشد!
تيرگيها و سياهيها، زلال جاري <فرهنگ اسلامي> را با <فرهنگ غربي> سد كرده بودند تا مردم فرو رفته در غفلت و بيخبري، سرگرم كار خويش باشند؛ بيآنكه بدانند چگونه آرام آرام در تار عنكبوتي پليد گرفتار ميآيند... آن روزها، <دين> را به مسلخ <تمدن و تجدد> برده بودند؛ رونق ميخواستند براي بازار مكارهشان... همان روزها بود كه پنجرهها رو به ديوارهاي سنگي باز ميشدند؛ همه جا بنبست بود و بنبست... كبوتران پرواز نكرده بايد مينشستند؛ مجالي براي پرواز نبود كه <خان>ها و <ارباب>ها، قلب تپنده زمين را در مشت سنگيشان ميفشردند و بذر <از خود بيگانگي> را در مزرعههاشان ميكاشتند تا آنچه برداشت ميكنند، وابستگي باشد و احتياجي كه در لحظه لحظه زندگي مردمان جاري و ساري شده باشد... <دكههاي گمراهي> وجب به وجب كوچه پس كوچهها را در نورديده بودند تا ديگر هيچ كورسويي از اميد به جاده استقلال و آزادگي نباشد!
<كفر> لباس تجدد پوشيده بود تا مردم خود، با دست خود، <دين> را به مسلخ <تمدن> ببرند و تهي شوند از هر چه خدا پرستي است و آلوده شوند به هر چه شيطان پرستي است...
نگاهي را نمييافتي كه به جستجوي نور، شجاعانه و بيباك، لايههاي سخت و آهنين تاريكي را بشكافد تا روزنهاي بگشايد به سوي هرچه راستي و درستي است... در چارسوي باور شهر، فقط زمستان بود و سياهياش كه جريان داشت و قلبها را به دست انجماد ميسپرد... غريبتر از <انسان> در اين شهر ظلمت زده نبود كه سرنوشت تلخ خويش را نااميدانه مينگريست!
ناگاه زلزلهاي در اركان هستي شهر افتاد، به فرياد شيرمردي از سلاله زهرا3، از تبار حسين(ع) كه آزادگي حسين(ع) را الگو كرده و فرياد برآورده بود بر سر مردمانش (لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّي يُغَيِّرُوا ما بِأنْفُسِهِمْ) را... فرياد برآورده بود روح سرخ <كلمة الله> را تا مردمانش به آن ايمان بياورند... فرياد برآورده بود تا جاري و ساري كند در ميان شبهاي تيره شهرش (فَإِنّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ) را؛ مردي كه در مكتب حسين(ع) زانو زده بود تا سر زير بار هيچ ذلتي ننهد؛ برخاسته بود تا سرنوشتها را تغير دهد، با جنبش گامها و غرش فريادها و خشمهاي كوبنده و حالا... حالا ورق برگشته بود!
حالا صداي قدمهاي نور را ميشد حتي در دهليزهاي تنگ و تاريك زمان شنيد، پشت شب را ميشد ديد كه با طنين استوار فرياد <هيهات منا الذلة> ميلرزيد... صداي بلال از مأذنههاي خاموش شهر بلند شده بود كه اذان ميگفت و نواي بيداري را در جانها فرياد ميكرد و خفتگان را به حياتي دوباره فرا ميخواند تا حنجرههاي داوودي در رهگذر باد و چشمانداز آفتاب و در موج خون و شط شهادت، سرود رهايي سر دهند؛ صبح صادقي دميده شده بود از مشرق اراده و خواستن كه در سكوت سرد زمستان بيداد، گرماي عدالت را در تمامي لحظهها سريان ميداد! لحظهها و ثانيهها در هم گره خوردند و صور انقلاب، دم مسيحاي مردي را در جانهاي تشنه جاري كرد كه ياران را در عرصههاي حق و محشر نهضت، به عاشورايي بودن ميخواند و قصهاش، قصهاي بود حقيقتي كه <يكي بود>ش با مستضعفان و پابرهنگان آغاز ميشد و <يكي نبود>ش با مستكبران و زورگويان و حاصلش هم سد قيامي به دور از دنياي <دو نبش>ها و <سرقفلي>ها... قيامي كه به مردمش آموخت <يكي نبود>ها انگل جان اين مردماند و مسبب سفرههاي بيرنگشان؛ آنها كه كيسههاشان را به قيمت جيبهاي خالي اين مردم پر ميكنند؛ بر سكوي اول احتكار فاتحانه ميايستند و حسرت اجراي عدالت را بر دلهاي مستضعفان مينهند؛ آنها كه همه چيز را با نگاه <ارز> ميبينند و با <سكههاي طلا> ميشنوند، با دست <سرمايه> لمس ميكنند و با طعم <ثروت> ميچشند...
اينك ريشههاي جوان چشم گشوده و بالنده شدهاند، جوانهها زمزمه هستي را شنيدهاند و با نوايش تنومند شدهاند، كنگرههاي كاخ ستم فرو ريخته است و باتلاقهاي فساد و تباهي در حال خشكيدن است. خواب آلودگان زمانه غرق در شهوت و ثروت پرستي، متحيرانه چشم گشودهاند و فرو ريختن لحظه لحظهشان را ميبينند... اينك ابهت پوشالي بر تخت نشستگان قدرت، بيش از پيش شكسته است و قدرتهاي ظاهري ديروز، امروز محتاجاني شدهاند كه ميكوشند براي حفظ ظاهر و غافلاند كه باطنشان، دير زماني است كه هويدا شده است و اين، معجزه انقلاب پير برنادلي است كه روزي از ميان تاريكيها برخاست و فرياد سر داد (لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّي يُغَيِّرُوا ما بِأنْفُسِهِمْ) تا جهانيان دريابند كه با دستهاي خويش ميتوانند آزادگيشان را رقم بزنند، نه وابستگي...
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو می گذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی زخوابت
چه اندازه در ندبه ها زار یاری
به شانه کشیدی غم سینه اش را
ویا چون بقیه توسر بار یاری؟
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش توسر دار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یانه؟
چه مقدار بیتاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بیقراری بدان یار یاری
وپایان این بیقراری
بهشت است
بهشتی که سر خوش زدیدار یاری....
آغاز ولایت عهدی و امامت آقا حجه بن حسن (روحی بتراب مقدمک الفدا)مبارک
فروبسته است وحشت در
به روی هر تپش هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
ودیوارش فرو می خواندم در گوش
میان اینهمه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است ومن
در وهم خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است....
آقا جونم می دونی دلم چشه ؟؟؟
هوای حرم شمارو کرده .تا نگاش به عکس حرمتون می افته می زنه زیر گریه .آخ آقاجون امام رضا چی بگ ا ز غمای تو دلم ... ش
شما دیگه چرا شما چرا رام نمیدید تو خونتون ؟؟؟؟ چند ساله میگم حرم حرم
تورو خدا شمارو به این روزا قسم فقط یه نگاه به خدا راه دوری نمیره....
راستش دلم نیومد از دار الذکر براتون نگم .دار الذکر اتاق کوچیک و معنویی کنج خونه امام زمان لابلای مدرسای ساده و عاشقانه ی حوزه مبارکه ماست درو دیوارش بوی عشق میده .جاییه که بچه طلبه های با صفای حوزه درد و دلا وگریه هاشونو اونجا میبرنو اونجا دلی از عزا در میارنو بایه آرامش غیر قابل توصیفی بر میگردن
راستش اینو گفتم که بگم چقدر خوب می شد اگه ما یه گوشه از اتاقمون یا دفتر کارمون یا کلاس درسمونو یانمیدونم هرجاکه بشه سجاده ای پهن کردو فضای عاشقانه ای رورو مهیا کرد برادار الذکر خودمون با محبوبمون درست کنیم .امتحانش کنید ...
تا حالا شده احساس کنی داره قلبت از جاش در میادو نتونی براش کاری کنی ؟؟؟
یا تاحالا شده قلبت با عقلت با هم دعواشون شه و تو ندونی طرف کی رو بگیری ؟؟؟؟
یا نه یه چیز ملموس تر شده غروب پنج شنبه نفست بگیره قلبت بزنه دلت بشکنه بزنی زیر گریه ؟؟؟؟؟
نمی دونم
نمی دونم .....
فقط یه چیز می دونم که بازم غروب پنج شنبه شدو گنونه های آقا خیسو ....
بمیرم الهی که شما بر ا نا خلف بودن من اشک نریزید آقا جونم ...
بمیرم الهی سر افکندگیتونو نبینم ...
حلالم کنید...
من نگویم دستم گیر عمری گرفته ای مبادا رها کنی ..
By Ashoora.ir & Night Skin


